
شکست یعنی بیاستعدادی؟ یا فقط یک درس؟ یکی از مهمترین ایدههای کتاب «طرز فکر» اینه که آدمها معمولاً با دو مدل ذهنی زندگی میکنن: **طرز فکر ثابت** یعنی فکر کنیم تواناییهامون از قبل مشخص شده و تغییر زیادی نمیکنه. **طرز فکر رشد** یعنی باور داشته باشیم مهارتها با تمرین، بازخورد و تکرار بهتر میشن. چیزی که برای من خیلی مهم بود اینه که: شکست، نشونهی بیاستعدادی نیست؛ فقط اطلاعاتیه دربارهی اینکه روش ما نیاز به اصلاح داره. یعنی بهجای اینکه بگیم: «من در این کار ضعیفم» بهتره بگیم: «من هنوز این مهارت رو خوب یاد نگرفتم.» همین تغییر نگاه، خیلی چیزها رو عوض میکنه. آدم کمتر از اشتباه میترسه، بیشتر بازخورد میگیره و بهجای ثابت کردن خودش، روی بهتر شدن تمرکز میکنه. به نظرم خلاصهی کتاب رو میشه توی این فرمول گفت: $$ رشد = تمرین + بازخورد + اصلاح + تکرار $$ حالا سوال من از شما: شما بیشتر کجاها طرز فکر ثابت رو در خودتون میبینید؟ و آیا تا حالا شده یک شکست، بعداً براتون تبدیل به یکی از بهترین درسهای زندگیتون بشه؟




